نوشتن تو وبلاگ رو خیلی دوست دارم. تقریبا هیچ دوست صمیمیی ندارم. تنهایی رو خیلی بیشتر دوست دارم. عاشق خوندن کتابم. از حل کردن معما و فکر کردن روی مسائل پیچیده خیلی خوشم میاد. فعلا همین.
فردا شب من ومامانم و خواهرم همراه خالم و دو تا دخترخاله هام میریم مشهد البته با قطار.از آقایون هم کسی رو نمیبریم می خوایم راحت باشیم.آقایون ناراحت نشن خوب واقعا دردسرید دیگه.شوخی کردم بابا آقایون رو نمیبریم چون خودشون نمیخوان بیان.کار دارن.ولی فکر میکنم خیلی خوش بگذره.دلتون زیاد تنگ نشه تا یکشنبه میام.
پنج شنبه یکی از دوستام جشن فارغ التحصیلی (یا همون قبول شدن در دانشگاه )گرفته بود منم دعوت بودم.فکر میکردم از دیدن دوستای دوران دبیرستانم خوشحال بشم ولی زیاد خوشحال نشدم.فکر می کنم کلی هم حالم گرفته شد. وقتی میبینی بعد از دو سال انقدر سرد باهات برخورد میکنن.یا مثلا یکی از همکلاسیات میاد پشتشو میکنه به تو و میشینه یا اون یکی از همه خدا حافظی میکنه ولی وقتی نوبت به تو میرسه از قصد روشو بر میگردونه.خوب واقعا ناراحت میشی دیگه.مهمتر اینکه اصلا دلیل این رفتارها رو نمی تونی بفهمی.
دیشب سینما ماورا یه فیلم نشون داد به اسم آخرین نشانه.فیلم در مورد یه خانومی بود که شوهرش بعد از اینکه تو تصادف ماشین کشته میشه میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه واین خانوم این تماس ها رو به صورت نشانه هایی اطرافش میدید.یادمه خودم هم یه موقعی این طوری فکر می کردم اما الآن دیگه سعی میکنم واقع بین باشم و سعی کنم بی طرفانه در مورد هر اتفاقی قضاوت کنم.مثلا چند روز پیش چند تا از خانوم های فامیلون ختم قرآن گرفته بودن برای خواندن آخرین سوره رفته بودن قبرستون .بعد از اینکه از سر قبر ها پا میشن و یه خورده دور میشن وقتی بر میگردن و دوباره به فبر ها نگاه میکنن میبینن یه کبوتر سفید نشسته همون جایی که اینها نشسته بودن.واونها هم این اتفاق رو به فال نیک میگیرن یعنی یه جور نشانه میدونن.ولی به نظر من اصلا این طوری نیست احتمالا کبوترا همیشه همین کارو میکنن یعنی وقتی میبینن یه عده ای جاشون رو ترک میکنن به هوای چیزی که از دست اونا ریخته باشه که بتونن بخورن زود میان پایین.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:23 توسط گلابتون
|