نوشتن تو وبلاگ رو خیلی دوست دارم. تقریبا هیچ دوست صمیمیی ندارم. تنهایی رو خیلی بیشتر دوست دارم. عاشق خوندن کتابم. از حل کردن معما و فکر کردن روی مسائل پیچیده خیلی خوشم میاد. فعلا همین.
فکر میکنم یک سال گذشت.یک سال گذشت از روزی که همه ی زندگی من رو تغییر داد.از دیشب همون فکرا دوباره اومدن سراغم.چیزایی که فکر کردن به اونا اینقدر مسیر زندگیم رو تغییر داد.چقدر واسه آیندت برنامه ریزی میکنی روزها و ماه ها وقت میزاری.اما در عرض چند دقیقه همه چیز تغییر میکنه.اونقدر که اصلا باورت نمیشه.
امروز داشتم روزنامه میخوندم نوشته بود فیلم کافه ترانزیت قراره بره رو پرده سینما های اسراییل .دولت اسراییل هم از همه دعوت کرده که برن و این فیلم رو ببینن.واقعا ناراحت کنندست.من فکر میکنم اینجور فیلم ها رو خودمون تو ایران ببینیم کافییه دیگه احتیاجی نیست اونا بشینن و این فیلم و ببینن چه تحقیری بزرگ تر از این برای مردم یه کشور.
استاد نقاشیمون گفته برای هفته بعد یه متن طنز بنویسیم یا یه کاریکاتور بکشیم.خدا رحم کنه من که هیچی حالیم نیست.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:55 توسط گلابتون
|