تبليغاتX
گلابتون
  • فردا شب من ومامانم و خواهرم همراه خالم و دو تا دخترخاله هام میریم مشهد البته با قطار.از آقایون هم کسی رو نمیبریم می خوایم راحت باشیم.آقایون ناراحت نشن خوب واقعا دردسرید دیگه.شوخی کردم بابا آقایون رو نمیبریم چون خودشون نمیخوان بیان.کار دارن.ولی فکر میکنم خیلی خوش بگذره.دلتون زیاد تنگ نشه تا یکشنبه میام.
  • پنج شنبه یکی از دوستام جشن فارغ التحصیلی (یا همون قبول شدن در دانشگاه )گرفته بود منم دعوت بودم.فکر میکردم از دیدن دوستای دوران دبیرستانم خوشحال بشم ولی زیاد خوشحال نشدم.فکر می کنم کلی هم حالم گرفته شد. وقتی میبینی بعد از دو سال انقدر سرد باهات برخورد میکنن.یا مثلا یکی از همکلاسیات میاد پشتشو میکنه به تو و میشینه یا اون یکی از همه خدا حافظی میکنه ولی وقتی نوبت به تو میرسه از قصد روشو بر میگردونه.خوب واقعا ناراحت میشی دیگه.مهمتر اینکه اصلا دلیل این رفتارها رو نمی تونی بفهمی.
  • دیشب سینما ماورا یه فیلم نشون داد به اسم آخرین نشانه.فیلم در مورد یه خانومی بود که شوهرش بعد از اینکه تو تصادف ماشین کشته میشه میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه واین خانوم این تماس ها رو به صورت نشانه هایی اطرافش میدید.یادمه خودم هم یه موقعی این طوری فکر می کردم اما الآن دیگه سعی میکنم واقع بین باشم و سعی کنم بی طرفانه در مورد هر اتفاقی قضاوت کنم.مثلا چند روز پیش چند تا از خانوم های فامیلون ختم قرآن گرفته بودن برای خواندن آخرین سوره رفته بودن قبرستون .بعد از اینکه از سر قبر ها پا میشن و یه خورده دور میشن وقتی بر میگردن و دوباره به فبر ها نگاه میکنن میبینن یه کبوتر سفید نشسته همون جایی که اینها نشسته بودن.واونها هم این اتفاق رو به فال نیک میگیرن یعنی یه جور نشانه میدونن.ولی به نظر من اصلا این طوری نیست احتمالا کبوترا همیشه همین کارو میکنن یعنی وقتی میبینن یه عده ای جاشون رو ترک میکنن به هوای چیزی که از دست اونا ریخته باشه که بتونن بخورن زود میان پایین.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:23 توسط گلابتون |

دیگه واقعا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.شاید واسه بعضی ها خیلی عجیب باشه که بشنون یکی از ناراحتی میل به غذا خوردن هم نداره ولی واسه من اصلا عجیب نیست.خیلی هم خوب می تونم درک کنم چی داره میکشه.اینکه مشکلت رو به هیچ کس نتونی بگی.به خاطرکاری  که خودت انجام دادی عذاب بکشی ولی نتونی بگی من اشتباه کردم. اصلا تو اینکه واقعا اشتباه کردی یا نکردی هم شک داشته باشی.اینکه فکر کنی خدا هم فراموشت کرده.واقعا خیلی سخته.

راستی این وبلاگ مسئله حجاب رو به رفراندوم گذاشته شما هم اگه خواستید نظراتتون رو تو نظرخوایی این وبلاگ  بگید خیلی دوست دارم بدونم.

پی نوشت: الآن که این حرفامو اینجا گفتم احساس آرامش بیشتری دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 16:52 توسط گلابتون |

  • فکر میکنم یک سال گذشت.یک سال گذشت از روزی که همه ی زندگی من رو تغییر داد.از دیشب همون فکرا دوباره اومدن سراغم.چیزایی که فکر کردن به اونا اینقدر مسیر زندگیم رو تغییر داد.چقدر واسه آیندت برنامه ریزی میکنی روزها و ماه ها وقت میزاری.اما در عرض چند دقیقه همه چیز تغییر میکنه.اونقدر که اصلا باورت نمیشه.
  • امروز داشتم روزنامه میخوندم نوشته بود فیلم کافه ترانزیت قراره بره رو پرده سینما های اسراییل .دولت اسراییل هم از همه دعوت کرده که برن و این فیلم رو ببینن.واقعا ناراحت کنندست.من فکر میکنم  اینجور فیلم ها رو خودمون تو ایران ببینیم کافییه دیگه احتیاجی نیست اونا بشینن و این فیلم و ببینن چه تحقیری بزرگ تر از این برای مردم یه کشور.
  • استاد نقاشیمون گفته برای هفته بعد یه متن طنز بنویسیم یا یه کاریکاتور بکشیم.خدا رحم کنه من که هیچی حالیم نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:55 توسط گلابتون |