تبليغاتX
گلابتون

بالاخره طلسم شکسته شد و وبلاگم بروز شد .راستش دیگه زیاد علاقه ای به وبلاگ نوشتن ندارم.اصلا حرف زیادی هم واسه گفتن ندارم. شاید هم بعد یه مدت دوباره علاقه مند شدم.بگذریم.

این ماه رمضون صدا و سیما خوب سر مردمو با سریالاش که از نظر من همشون بیخود بودن گرم کرد.فکر میکنم همه ی ما در برابر هم مسئولیم ولی مثل اینکه برای بعضی ها اصلا مهم نیست که چه جوری دارن وقت مردمو هدر میدن و چی بخورد ملت میدن .سریال اغما که خوب خرافاتو بین مردم رواج داد.اینو وقتی میرفتیم افطاری خونه ی اقوام متوجه شدم .بعضی ها انقدر این برنامه ها رو جدی میگیرن که حاضرن به خاطرش خیلی از عقاید قبلی خودشونو حتی در مورد دین و قرآن تغییر بدن انگار کسی ضمانت کرده که همه ی این حرفایی که تو فیلم گفته میشه درسته.سریال میوه ی ممنوعه هم که از نظر من واقعا مسخره  وبی سر و ته بود .اول فیلم که آقای فتوحی رو یه عاشق شیدا نشون میدن بعد آخر فیلم همه ی تقصیرها رو میندازه گردن زنش که از صبح تا شب کار میکرده و وقتی واسه شوهرش   نمی گذاشته. تنها چیزی که به نظرم میشه از این فیم ها فهمید کم سوادی و چاپلوسی نویسنده ها و کارگردان هاییه که برنامه هاشون از تلویزیون پخش میشه. که فقط دارن نقشه هایی رو که حکومت واسه مردم کشیده بطور غیر مستقیم پیاده میکنن.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 16:40 توسط گلابتون |

از مسافرت که برگشتیم فقط دو روز خونه بودم.واسه افطاری جایی دعوت بودیم منم از اونجا رفتم خونه ی یکی از خاله هام سه روز اونجا بودم.برای همین نتونستم آپ کنم.فعلا این چند تا جمله قشنگ رو از امام علی(ع) داشته باشید.

  • حکمت 461

    غیبت کردن تلاش ناتوان است.

  • حکمت 413

    در مصیبت ها یا چون آزادگان باید شکیبا بود یا چون ابلهان خود را به فراموشی زد.

  • حکمت 389

    آن کس که کردارش او را به جایی نرساند بزرگی خاندانش او را به پیش نخواهد راند.

  • حکمت 363

    شتاب پیش از توانایی بر کار وسستی پس از به دست آوردن فرصت از بیخردی است.

  • حکمت 86

    کسی که از گفتن((نمیدانم)) روی گردان است به هلاک و نابودی می رسد.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:10 توسط گلابتون |

  • فردا شب من ومامانم و خواهرم همراه خالم و دو تا دخترخاله هام میریم مشهد البته با قطار.از آقایون هم کسی رو نمیبریم می خوایم راحت باشیم.آقایون ناراحت نشن خوب واقعا دردسرید دیگه.شوخی کردم بابا آقایون رو نمیبریم چون خودشون نمیخوان بیان.کار دارن.ولی فکر میکنم خیلی خوش بگذره.دلتون زیاد تنگ نشه تا یکشنبه میام.
  • پنج شنبه یکی از دوستام جشن فارغ التحصیلی (یا همون قبول شدن در دانشگاه )گرفته بود منم دعوت بودم.فکر میکردم از دیدن دوستای دوران دبیرستانم خوشحال بشم ولی زیاد خوشحال نشدم.فکر می کنم کلی هم حالم گرفته شد. وقتی میبینی بعد از دو سال انقدر سرد باهات برخورد میکنن.یا مثلا یکی از همکلاسیات میاد پشتشو میکنه به تو و میشینه یا اون یکی از همه خدا حافظی میکنه ولی وقتی نوبت به تو میرسه از قصد روشو بر میگردونه.خوب واقعا ناراحت میشی دیگه.مهمتر اینکه اصلا دلیل این رفتارها رو نمی تونی بفهمی.
  • دیشب سینما ماورا یه فیلم نشون داد به اسم آخرین نشانه.فیلم در مورد یه خانومی بود که شوهرش بعد از اینکه تو تصادف ماشین کشته میشه میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه واین خانوم این تماس ها رو به صورت نشانه هایی اطرافش میدید.یادمه خودم هم یه موقعی این طوری فکر می کردم اما الآن دیگه سعی میکنم واقع بین باشم و سعی کنم بی طرفانه در مورد هر اتفاقی قضاوت کنم.مثلا چند روز پیش چند تا از خانوم های فامیلون ختم قرآن گرفته بودن برای خواندن آخرین سوره رفته بودن قبرستون .بعد از اینکه از سر قبر ها پا میشن و یه خورده دور میشن وقتی بر میگردن و دوباره به فبر ها نگاه میکنن میبینن یه کبوتر سفید نشسته همون جایی که اینها نشسته بودن.واونها هم این اتفاق رو به فال نیک میگیرن یعنی یه جور نشانه میدونن.ولی به نظر من اصلا این طوری نیست احتمالا کبوترا همیشه همین کارو میکنن یعنی وقتی میبینن یه عده ای جاشون رو ترک میکنن به هوای چیزی که از دست اونا ریخته باشه که بتونن بخورن زود میان پایین.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:23 توسط گلابتون |

دیگه واقعا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.شاید واسه بعضی ها خیلی عجیب باشه که بشنون یکی از ناراحتی میل به غذا خوردن هم نداره ولی واسه من اصلا عجیب نیست.خیلی هم خوب می تونم درک کنم چی داره میکشه.اینکه مشکلت رو به هیچ کس نتونی بگی.به خاطرکاری  که خودت انجام دادی عذاب بکشی ولی نتونی بگی من اشتباه کردم. اصلا تو اینکه واقعا اشتباه کردی یا نکردی هم شک داشته باشی.اینکه فکر کنی خدا هم فراموشت کرده.واقعا خیلی سخته.

راستی این وبلاگ مسئله حجاب رو به رفراندوم گذاشته شما هم اگه خواستید نظراتتون رو تو نظرخوایی این وبلاگ  بگید خیلی دوست دارم بدونم.

پی نوشت: الآن که این حرفامو اینجا گفتم احساس آرامش بیشتری دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 16:52 توسط گلابتون |

  • فکر میکنم یک سال گذشت.یک سال گذشت از روزی که همه ی زندگی من رو تغییر داد.از دیشب همون فکرا دوباره اومدن سراغم.چیزایی که فکر کردن به اونا اینقدر مسیر زندگیم رو تغییر داد.چقدر واسه آیندت برنامه ریزی میکنی روزها و ماه ها وقت میزاری.اما در عرض چند دقیقه همه چیز تغییر میکنه.اونقدر که اصلا باورت نمیشه.
  • امروز داشتم روزنامه میخوندم نوشته بود فیلم کافه ترانزیت قراره بره رو پرده سینما های اسراییل .دولت اسراییل هم از همه دعوت کرده که برن و این فیلم رو ببینن.واقعا ناراحت کنندست.من فکر میکنم  اینجور فیلم ها رو خودمون تو ایران ببینیم کافییه دیگه احتیاجی نیست اونا بشینن و این فیلم و ببینن چه تحقیری بزرگ تر از این برای مردم یه کشور.
  • استاد نقاشیمون گفته برای هفته بعد یه متن طنز بنویسیم یا یه کاریکاتور بکشیم.خدا رحم کنه من که هیچی حالیم نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:55 توسط گلابتون |

 

از امام پرسیدند:عدل بهتر است یابخشش؟

فرمود:عدالت،هر چیزی را در جای خود می نهد،در حالی که بخشش آن را از جای خود خارج می سازد.

عدالت تدبیر عمومی مردم است،در حالی که بخشش گروه خاصی را شامل میشود.

بنابراین عدالت شریفتر و برتر است.

نهج البلاغه

حکمت ۴۳۷

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:2 توسط گلابتون |

دیشب پسر خالم همراه خانومش و دوتا بچه هاش اومدن خونمون.دخترش که هشت سالشه گفت من می خوام شب بمونم .حا لا قرار شده سه روز بمونه .ولی خداییش خیلی شیطونه از صبح که بیدار شده فقط میگه بازی کنیم.با اینکه بیشتربا خواهرم بازی می کنه ولی شب که میشه میگه میخواد پیشه من بخوابه.سنم رو هم پرسید احتمالا چون من بزرگترم احساس آرامش وامنیت بیشتری میکنه.ولی بدیش اینکه تا صبح باید چراغ خواب بالا سرش روشن باشه (احتمالا یه خورده میترسه) ولی همین که خوابش میبره چراغو خاموش میکنم.همشم تو خواب  وول میخوره و چرخ میزنه دیشب چند  بار خودشو انداخت تو جای من هی میکشیدمش تو جای خودش ولی مگه زورم میرسید اصلا نفهمیدم چه جوری خوابیدم.یه جورایی جنون گرفته بودم.ولی با این همه یه حس خوبی بهم میداد حس مادریم رو ارضا میکرد.در کل فکر میکنم نسبت به دخترای دیگه این حس تو من خیلی قوی تره. واقعا خیلی لذت بخشه.

 

 

لطفا اگه فونتام ریز بود بهم بگید.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:40 توسط گلابتون |

  •   هفته ی پیش عروسی دخترخالم بود.ولی طبق معمول بابام با ما نیومده بود.تو این عروسی بعد از چهار پنج سال یکی از خاله هامو دیدم.در کل زیاد از عروسی ها و مهمونی های شلوغ خوشم نمیاد.مخصوصا وقتی میبینم همه میریزن وسط ومیپرن بالا پایین. خودمو بکشم نمی تونم یه دونه از این حرکتارو از خودم در بیارم به نظرم خیلی مسخره میاد.همه دارن خودشونو به رخ هم میکشن.مخصوصا وقتی یکم سنشون میره بالا رقصیدن براشون یه جور قدرت نماییه.جالب اینجاس که کاملا هم با ترتیب وارد صحنه میشن.البته خانواده ی ما که خوشبختانه این طوری نیستن. اینا که گفتم مربوط به خوانواده پسر بود
  •      اینم یه تست شخصیت سنجی با حال .
  •      آهنگ بهار آرزو رو ازاینجا گوش بدید.

تا بــــهـــار دلــــنشين آمـــــده ســـــوي چـــمن
اي بــــهـار آرزو بــــــــر ســـــرم ســــــايه فکــــن
چون نســــيم نو بــــهار بر آشــــــيانم کـــن گذر
تا کـــــه گلـــــباران شــــود کلـــبه ويـــــــران من
                         * * *
تا بـــهـــــار زنــــــدگــــي آمــــــــد بيـــا آرام جان
تا نسيم از ســــوي گل آمـــد بيـــا دامـن کشان
چون ســپندم بر ســــر آتشنشان بنشين دمي
چون سرشکم در کنار بنشين نشان سوز نهان
                         * * *
تا بــــهـــار دلــــنشين آمـــــده ســـــوي چـــمن
اي بــــهـار آرزو بــــــــر ســـــرم ســــــايه فکــــن
چون نســــيم نو بــــهار بر آشــــــيانم کـــن گذر
تا کـــــه گلـــــباران شــــود کلـــبه ويـــــــران من
                         * * *
بازا ببـين در حـــيرتـــم بشکــن ســکوت خلوتم
چون لاله تنها ببين بر چــــــــهره داغ حــســرتم
اي روي تــــو آيـــينه ام عشــــقت غم ديرينه ام
بازا چــــو گل در اين بهار سـر را بنه بر سينه ام

                        * * *

  <><><><><><><><><><><>
  <>   آهنگساز : روح الله خالقی   <>
  <>   خواننده : غلامحسین بنان   <>
  <>   شاعر : بيژن ترقي              <>
  <><><><><><><><><><><>

  •    لطفا اگه فونتام ریز بود بهم بگید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:48 توسط گلابتون |

·         چند روز پیش با خواهرم رفته بودیم خونه ی خالم .نشسته بودیم با دختر خالم در مورد ازدواج خواهرش و مراسم عروسی صحبت می کردیم.دختر خالم هم رفت کارتای عروسی رو آورد تا ببینیم.خواهرم در مورد نوشتن پشت کارتا پرسید که چه جوری می خواید بنویسید.مثلا آقای ... همراه با خانواده  که دختر خالم گفت نه این جوری خیلی مسخرست.واقعا به نظر منم خیلی مسخرس. من گفتم بهتر بنویسیم آقای ... وخانوم ... همراه فرزندان که خوب این جوری هم خیلی طولانی میشد.بالاخره قرار شد بنویسیم خانواده محترم ...  .چیزی که برام خیلی جالب بود ومجبورم کرد که این مطلب رو بنویسم تغییر طرز فکرمون و به دنبالش تغییر جامعه س.

·         معلم کلاس نقاشیمون خیلی تاکید میکنه که باید علاوه بر تمرین ومطالعه کتاب آثار هنرمندا رو هم مطالعه کنیم.به همین خاطر چند روز پیش چند تا از بچه ها رفته بودن خانه ی هنرمندان واسه بازدید از نمایشگاه اما بی برنامگی مسئولای اونجا باعث شده بود تا تاریخ افتتاح اشتباه اعلام بشه جالب اینجاس که از هر کی هم می پرسیدن یه چیزی تحویل می داده.چیزایی هم که معلممون در مورد رئیس خانه ی هنرمندان می گفت خیلی جالب بود(راست و دروغش با خودش) که این آقا قبل از انقلاب با شلوارک میگشته.زمان انقلاب توده ای میشه وسیبیل میزاره.بعد از انقلاب زمان حزب اللهیا ریش میزاره آلان هم ته ریش میزاره.واقعا به نظر من این آقا هنرمندن.در مورد دعوت کردن از مهمونای خارجی هم چزایی گفت که واقعا آدمو دیوانه می کرد .مثلا یه بار یه سری نقاش دعوت میکنن وازشون میخوان که چیزی که از ایران دیدن رو نقاشی بکنن اونا هم که اکثرا از کشورای مرفه بودن ایرانو تو نقاشی ها شون یه کشور خیلی مرفه میکشن خوب معلومه اگه چیز دیگه بکشن که دیگه دعوت نمیشن.موضوعی که خیلی آدمو آزار میده همین بخو بخوراشونه.مخصوصا وقتی از کشورای بیگانه هم باشن.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:16 توسط گلابتون |

تولد تولد تولدم مبارک

خوب وقتی هیچ کس واسه آدم تولد مبارک نمی خونه .مجبور میشم خودم بخونم دیگه.

واقعا روزای عمر آدم چه تند تند میگذره.اصلاباورم نمیشه.همیشه فکر میکردم یه دختر هفده ساله یا مثلا بیست ساله باید خیلی فرق داشته باشه ولی خودم که اصلا فرق نکردم.

 

هدیه هم فراموش نشه.(مثلا می تونید در خواست لینک بکنید)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:4 توسط گلابتون |